تبليغاتX
.:: شعر نوین ::.
ترجیح می دهم شعر شیپور باشد نه لالایی.(شاملو)
 رقصيد

 پر زد، رميد

 از لب انگشت او پريد

 ‌‌[سكه]

 گفتم: خط

 

 پروانه ي مسين

 پرواز كرد

 چرخيد، چرخيد

 پرپرزنان چكيد؛ كف جوي پرلجن

 

 تابيد، سوخت فضا را نگاه ها

 برهم رسيد

 درهم خزيد

 در سينه عشق هاي سوخته فرياد مي كشيد:

 ــ اي يأس، اي اميد!

 

 آسيمه سر به سوي «سكه» تاختيم

 از مرز هست و نيست تا جوي پرلجن

 با هم شتافتيم

 آنگه نگاه را به تن سكه بافتيم.

 

 پروانه ي مسين

 آيينه وار! برپا نشسته بود در پهنه ي لجن!

 و هر دو روي آن خط بود

 خطي به سوي پوچ، خطي به مرز هيچ

 

 اندوه لرد بست

 در قلبواره اش

 و خنده را شيار لبانش مكيد گفت:

 ــ پس...نقش شير؟

 روييد اشك

 خاموش گشت، خاموش

 

 گفتم:

 ــ كنام شير لجن زار نيست، نيست!

 خط است و خال

 گذرگاه كرم ها

 اينجا نه كشتگاه عشق و غرور است

 ميعادگاه زشتي و پستي ست.

 از هم گريختيم

 بر خط سرنوشت

 خونابه ريختيم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط RanDall  | 

 ميخ اول: رمانتيک

 

 دست می کشم به خواب ِ زمين:

 - از اين طرف!

 همچون جانوری در ابتدای فصل

 می بويم و ،

 پر از غريزه های بهاری،

 رد ِ تو را می آيم.

 ايستاده ای در انتهای زمين

 و تاريکی را

 ـ به آرامی ِ يک روزـ

 پشت و رو می کنی.
 


 

 ميخ دوم: تراژيک

 

 باز آوردی ام به جهان

 و من ماندم

 روی پهنه ی برف؛

 با طناب ِ ناف؛

 دو لکه ی خون؛

 و رد ِ پايی

 که رسم ِ بی پناهی ِ من بود

 بر مساحت ِ دشت

 افق، هميشه خطی نيست که حاشيه می دهد به دور دست.

 افق، گاهی،

 خطی ست که نيست؛

 نه دور،

 نه در کف ِ دست.

 

 

 ميخ سوم : کميک

 

 درازتر از آن بود که...

 هه...

 هه...

 می خواستم به يک پَرِش

 بپرم از اين طرف ِ شب

 به آن طرف.

 پريدم و اوفتادم

 تا دسته توی تاريکی.

 درازتر از آن بود که...

 ديگر پی ام نگرد.

 حالا،

 از جنس ذره های هوايم و

 از تبار ِ تاريکی.

 درازتر از آن بود که...

 هه...

 هه...

 

 

 ميخ چهارم:

 

 ...

 .....

 ..

 ............کج !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط RanDall  | 

 صداي تيشه آمد!

 گفت شيرين،

 ــ كنار ماهتابي ها ،به مهتاب ــ

 ــ صداي تيشه آمد

 ماه تابيد

 صداي تيشه ي فرهاد آمد!

       گفت شيرين

 ــ كنار لاله ها با لاله ي لال!

 ــ صداي ناله آمد.

    لاله ناليد.

 صدا از تيشه ي فرهاد افتاد!

 صداي گريه ي شيرين

 ميان باغ تنهايي

 هزاران لاله از باران

 فرو مي ريخت!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط RanDall  | 

 دهانت را مي بويند

 مبادا كه گفته باشي دوستت مي دارم.

 دلت را مي بويند

                    روزگار غريبي ست، نازنين

 و عشق را

 كنار تيرك راه بند

 تازيانه مي زنند.

 

          عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

 در اين بن بست كج و پيچ سرما

 آتش را

 به سوخت بار سرود و شعر

                               فروزان مي دارند.

 به انديشيدن خطر مكن.

                          روزگار غريبي ست، نازنين

 آن كه بر در مي كوبد شباهنگام

 به كشتن چراغ آمده است.

 

                    نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

 آنك قصابانند

 بر گذرگاه ها مستقر

 با كنده و ساتوري خون آلود

                         روزگار غريبي ست، نازنين

 و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند

 و ترانه را بر دهان.

 

                      شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

 كباب قناري

 بر آتش سوسن و ياس

                         روزگار غريبي ست، نازنين

 ابليسِ پيروزمست

 سورِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.

 

                       خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط RanDall  | 

 با همين چشم، همين دل

 دلم ديد و چشمم مي گويد:

 آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است،

 هيچ چيز نيست.

 زيرا همه چيز زيباست، زيباست، زيباست؛

 و هيچ چيز همه چيز نيست.

 و با همين دل، همين چشم

 چشمم ديد، دلم مي گويد:

 آن قدر كه زشتي گوناگون است،

 هيچ چيز نيست.

 زيرا همه چيز زشت است، زشت است،

 زشت است؛

 و هيچ چيز همه چيز نيست.

 

 زيبا و زشت، همه چيز و هيچ چيز،

 و هيچ، هيچ، هيچ، اما

 با همين چشم ها و دلم

 هميشه من يك آرزو دارم؛

 كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است،

 از همه كوچكتر.

 و با همين دل و چشمم

 هميشه من يك آرزو دارم؛

 كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است،

 از همه بزرگتر.

 شايد همه آرزوها بزرگند،

 شايد همه كوچك،

 و من هميشه يك آرزو دارم.

 با همين دل،

 و چشم هايم،

 هميشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط RanDall  | 

 گفتم: «بهار

 ــ خنده زد و گفت:

 ــ «اي دريغ،

 ديگر بهار رفته نمي آيد.»

 

 گفتم: «پرنده؟

 گفت:

 «اينجا پرنده نيست.

 اينجا گلي كه لب باز كند به خنده نيست.»

 

 گفتم:

 ــ درون چشم تو ديگر...؟

 گفت:

 «هرگز نشان ز باده ي مست كننده نيست.

 اينجا به جز سكوت، سكوتي گزنده نيست.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط RanDall  |