تو را صدا كردم
تو عطر بودي و نور
تو نور بودي و عطرِ گريز رنگِ خيال
درون ديده ي من ابر بود و باران بود
صداي سوت ترن
صوت سوگواران بود
ز پشت پرده ي باران
تو را نمي ديدم
تو را، كه مي رفتي
مرا نمي ديدي
مرا، كه مي ماندم
ميان ماندن و
رفتن
حصار فاصله
فرسنگ هاي سنگي بود
غروب غمزدگي
سايه هاي دلتنگي
تو را صدا كردم
تو رفتي و گل و ريحان
تو را صدا كردند
و برگ برگِ درختان
تو را صدا كردند
صداي برگ درختان
ـــ صداي گل ها را
سرشك ديده ي من ناله ي تمنّا را،
نه ديدي و نه شنيدي
ـــ ترن تو را مي برد
ـــ ترن تو را به تب و تاب تا كجا مي برد؟
و من
حصار فاصله فرسنگ هاي آهن را
غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را
نظاره مي كردم!
شب
با گلوي خونين
خوانده ست
ديرگاه.
دريا
نشسته سرد.
يك شاخه
در سياهيِ جنگل
به سوي نور
فرياد مي كشد.
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم
كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم
سوتكي سازند
گلويم سوتكي باشد به دست طفلكي
گستاخ و بازيگوش
و او يكريز پي در پي
دم گرم خودش را بر گلويم
سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را!
گل من پرنده ای باش و به باغ باد بگذر
مه من شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین
گل باغ آشنایی ، گل من ،کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد ، نه چمن سراغ دارد
گل من تو راز ما را به کدام دیو گفتی ؟
که بریده ریشه ی مهر، شکسته ریشه ی دل
منم این گیاه تنها، به گلی امید بسته
همه شاخه ها شکسته
از رنجي خسته ام كه ازآنِ من نيست
بر خاكي نشسته ام كه ازآنِ من نیست
با نامي زيسته ام كه ازآنِ من نيست
از دردي گريسته ام كه ازآنِ من نيست
از لذّتي جان گرفته ام كه ازآنِ من نيست
به مرگي جان مي سپارم كه ازآنِ من نيست.
نه شعر است اين، بسوزان دفترم را
مرا شاعر چه مي پنداري ـــ اي دوست ـــ
بسوزان اين دل خوشباورم را.
سخن تلخ است، امّا گوش ميدار،
كه در گفتار من رازي نهفته است
نه تنها بعد ازين شعري نگويند؛
كسي هم پيش ازين شعري نگفته است!
مرا ديوانه مي خواني؟دريغا؛
ولي من بر سر گفتار خويشم،
فريب است اين سخن سازي، فريب است!
كه من خود شرمسار كار خويشم.
مگر احساس گنجد در كلامي؟
مگر الهام جوشد با سرودي؟
مگر دريا نشيند در سبوئي؟
مگر پندار گيرد تار و پودي؟
چه شوق است اين، چه عشق است اين،
چه شعر است؟
كه جان احساس كرد، امّا زبان گفت!
چه حال است اين، كه در شعري توان خواند؟
چه درد است اين، كه در بيتي توان گفت؟
اگر احساس مي گنجيد در شعر،
به جز خاكستر از دفتر نمي ماند!
وگر الهام مي جوشيد با حرف؛
زبان از ناتواني در نمي ماند.
شبي، همراه اين اندوه جانكاه،
مرا با شوخ چشمي گفتگو بود.
نه چون من، هاي و هوي شاعري داشت
ولي، شعر مجسّم: چشم او بود!
به هر لبخند، يك «حافظ» غزل داشت.
به هر گفتار، يك «سعدي» سخن بود.
من از آن شب خموشي پيشه كردم
كه شعر او، خداي شعر من بود!
ز تحسينم خدا را، لب فرو بند.
نه شعر است اين، بسوزان دفترم را
مرا شاعر چه مي پنداري ـــ اي دوست؟
بسوزان اين دل خوشباورم را.