پنجره ي بسته را به مشت شكستم،
در نفس تند آفتاب نشستم:
تيغه ي پولادي گداخته اي را
محكم بر سينه ي برهنه نهادم
روزني از سينه قلب گشادم،
شاهرگش را به يك نهيب گسستم:
فريادم از گلوي خشك گذر كرد
فريادم كوه را بريد و تراشيد،
قلبم را چون تفي به خاك فكندم
خونم فواره زد به صورت خورشيد.
درياي هستي دم به دم
در چرخ و تاب و پيچ و خم.
هان! اي دل بي تاب من!
پارو بزن! پارو بزن!
بشتاب! از اينجا دور شو!
در پيش تو: جاهاي نو،
در پشت تو: جاي كهن.
پارو بزن! پارو بزن!
دنبال يك دلدار نو
بشتاب! از اينجا دور شو!
از يار ديرين دل بكن!
پارو بزن! پارو بزن!
دوري ز يار نازنين؟...
سخت است اين! سخت است اين!
ـــ اين است آيين زمين!...
از دوريش در اشك من
پارو بزن! پارو بزن!
خوشا غريب وطن باشم و بخوانم غمناك
فراز همين شاخه هاي سوخته.
كدام قناري گل در گلو
نداي پرنده ي سر گردان را
پاسخ خواهد داد
به جنگلي از كنده هاي كبريتي؟
پرنده اي كه در آغوش سوسن و نرگس
بيضه شكسته
چه مي داند اين صداي زخمي
از حنجره ي بلبلي
يا گلوي خراشيده ي بومي است؟
واين گلوي چاك چاك از نواي زهر
ميان خرمن نسرين رازقی
چه بخواند
كه بر نياشوبد آرامش باغ را؟
خوشا غريب وطن باشم و بخوانم زار
بر همين شوره زار و
بس!
ماه ي در آب
به سمت نيزارها مي خرامد
به سمت آوازهاي شبانان
.......
ماه ي در آب ژرفا را زيبا مي كند.
.......
فريب خورده ي اين استخوان جادويي
سگي
مقيم جاودانه ي اين كرانه ي تاريك است.
از بيشه هاي دور طنين ني لبكي مي آيد
طبل دلي ترانه ي غمناك را
تقطيع مي كند
سنگ دلي به غرفه ي دوري سندل مي سايد
.......
ماه ي در آب
به سمت ورطه هاي خطر مي كشاندم
(ماه ي در آب و زني در خواب)
چه زيباست ژرفا!
چه زيبا و طالب است!
این رامِ رام
ـــ رامتر از هرچه در خيال فراز آيد
اين صابر،
اين صبور
يادآور حكايت ايوب
وقتي كه كاسه ي صبرش را
لبريز مي كنند
وقتي كه تيغ طعنه و تهمت را
با بند بند جان وتنش تيز مي كنند
آيا سزاست جامه ي تزوير را
در زير چتر صبر و صبوري به تن كنند ؟
از شير خشمگين
از شير سرخ مانده به زنجير
جز غرش شگرف نه شاينده ست
روباه را بگوي
ارزاني تو جامه ي تزوير
اين جامه بر تن تو برازنده است