بوي گل نرگس؟
ــ نه،
كه بوي خوش عيد است!
شو پنجره بگشا،
كه نسيم است و نويد است.
رو، خار غم از دل بكن، اي دوست، كه نوروز
هنگام درخشيدن گل هاي اميد است.
بر لاله ي از برف برون آمده بنگر،
چون روي تو،
كز بوسه ي من سرخ و سفيد است.
با نُقل و نبيدم نبود كار، كه امروز
روي تو مرا عيد و لبت نقل و نبيد است.
گر با دل خونين، لب خندان بپسندي،
با من بزن اين جام ، كه ايّام، سعيد است
گردني مي افراشت
سرش از چرخ فراتر مي رفت
آسمان با همه اخترهايش
بوسه مي زد به سرانگشتش
سكه ي خورشيد
بود در مشتش
يك سر و گردن،
گاه،
نه كم از فاصله ي كيهاني ست
وز سرافرازي تا خواري،
جز يك سر مو فاصله نيست!
او سري خم كرد
و آسمان با همه اخترهايش
دور شد از سر او.
در آسمان خسته،
درختان خسته تر
خاموش مانده،
جلوه ي تاريك خويش را
انديشه مي كنند:
شايد نسيم نوري؟
ــ شايد...
اي اشتياق گفتن
با اين زمين گيج پيامي نمي رود
اينجا دهان كيست كه مي سوزد از كلام
حرفي اگر نگفته هنوز هست
اي مژده ي شيرين
گوشِ كدام خسته تهي مانده از كلام؟
قلب كدام خام؟
از دوردست، باد تهي دست
يدار كرده با وزشِ دردمند
هذيان شاخه ها را
شايد غريو دوري؟
....
ــ شايد!