تبليغاتX
.:: شعر نوین ::.
ترجیح می دهم شعر شیپور باشد نه لالایی.(شاملو)
 با همين چشم، همين دل

 دلم ديد و چشمم مي گويد:

 آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است،

 هيچ چيز نيست.

 زيرا همه چيز زيباست، زيباست، زيباست؛

 و هيچ چيز همه چيز نيست.

 و با همين دل، همين چشم

 چشمم ديد، دلم مي گويد:

 آن قدر كه زشتي گوناگون است،

 هيچ چيز نيست.

 زيرا همه چيز زشت است، زشت است،

 زشت است؛

 و هيچ چيز همه چيز نيست.

 

 زيبا و زشت، همه چيز و هيچ چيز،

 و هيچ، هيچ، هيچ، اما

 با همين چشم ها و دلم

 هميشه من يك آرزو دارم؛

 كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است،

 از همه كوچكتر.

 و با همين دل و چشمم

 هميشه من يك آرزو دارم؛

 كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است،

 از همه بزرگتر.

 شايد همه آرزوها بزرگند،

 شايد همه كوچك،

 و من هميشه يك آرزو دارم.

 با همين دل،

 و چشم هايم،

 هميشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط RanDall  | 

 گفتم: «بهار

 ــ خنده زد و گفت:

 ــ «اي دريغ،

 ديگر بهار رفته نمي آيد.»

 

 گفتم: «پرنده؟

 گفت:

 «اينجا پرنده نيست.

 اينجا گلي كه لب باز كند به خنده نيست.»

 

 گفتم:

 ــ درون چشم تو ديگر...؟

 گفت:

 «هرگز نشان ز باده ي مست كننده نيست.

 اينجا به جز سكوت، سكوتي گزنده نيست.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط RanDall  | 

 بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت

 بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند

 بر آيينه ي زنگار بسته

 بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند

 

 بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد

 بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر

 بر آن پله كه بر جا مانده خاموش

 كس اش ننهاده ديري پاي برسر

 

 بهار منتظر بي مصرف افتاد!

 به هر بامي درنگي كرد و بگذشت

 به هر كويي صدايي كرد و اِستاد

 ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.

 

 نه دود از كومه اي بر خاست در ده

 نه چوپاني به صحرا دم به ني داد

 نه گل روييد نه زنبور پر زد

 نه مرغ كدخدا برداشت فرياد.

 

 به صد اميد آمد، رفت نوميد

 بهار ــ آري بر او نگشود كس در.

 درين ويران به رويش كس نخنديد

 كس اش تاجي ز گل ننهاد بر سر.

 

 غروب روز اول ليك، تنها

 در اين خلوتگه غوكان مفلوك

 به ياد آن حكايت ها كه رفته ست

 ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك...

 

 بهار آمد، نبود اما حياتي

 درين ويران سراي محنت آور

 بهار آمد، دريغا از نشاطي

 كه شمع افروزد و بگشايدش در!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط RanDall  |