در روزهاي آخرِ اسفند
كوچ بنفشه هاي مهاجر
زيباست.
در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را،
از سايه هاي سرد
در اطلس شميمِ بهاران
با خاك و ريشه،
ــ ميهن سيّارشان ــ
در جعبه هاي كوچك چوبي
در گوشه ي خيابان، مي آورند
جوي هزار زمزمه در من
مي جوشد:
اي كاش،
اي كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه هاي خاك)
يكروز مي توانست
همراه خويشتن ببرد
هر كجا كه خواست
در روشناي باران
در آفتابِ پاك.
ــ به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زين جا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟
ــ همه آرزويم امّا
چه كنم كه بسته پايم...
ــ به كجا چنين شتابان؟
ــ به هر آنكجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
ــ سفرت به خير امّا تو و دوستي خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامت گذشتي
به شكوفه ها،به باران
برسان سلام ما را.