هر نفس، از رفته ها يادي ست
با همه خاموش بودن ها
بر لبم هر جمله ي ناگفته فريادي ست
دشتِ دستم مانده و ردّ سوارِ ياد
با غبار آن شتابان،
آشنا، هر خط ناهموار
تا كران دشت،تا آنجا كه شن زارِ نگاهم با افق
پيوند مي بندد
آسمان سربي اندوه و تنهايي ست.
من ز عصياني كه در رگ هاي دستم مي جهد،پرسم
با سواري،سينه ي او تشنه ي فرياد
با سواري،پاي او آزاد
در كدامين صبح آيا،
بشكني ديوار اين خاموش.