تبليغاتX
.:: شعر نوین ::.
ترجیح می دهم شعر شیپور باشد نه لالایی.(شاملو)
 با همين چشم، همين دل

 دلم ديد و چشمم مي گويد:

 آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است،

 هيچ چيز نيست.

 زيرا همه چيز زيباست، زيباست، زيباست؛

 و هيچ چيز همه چيز نيست.

 و با همين دل، همين چشم

 چشمم ديد، دلم مي گويد:

 آن قدر كه زشتي گوناگون است،

 هيچ چيز نيست.

 زيرا همه چيز زشت است، زشت است،

 زشت است؛

 و هيچ چيز همه چيز نيست.

 

 زيبا و زشت، همه چيز و هيچ چيز،

 و هيچ، هيچ، هيچ، اما

 با همين چشم ها و دلم

 هميشه من يك آرزو دارم؛

 كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است،

 از همه كوچكتر.

 و با همين دل و چشمم

 هميشه من يك آرزو دارم؛

 كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است،

 از همه بزرگتر.

 شايد همه آرزوها بزرگند،

 شايد همه كوچك،

 و من هميشه يك آرزو دارم.

 با همين دل،

 و چشم هايم،

 هميشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط RanDall  | 

 در زمانيكه وفا 

 قصّه ي برف به تابستان است

 و صداقت گل نايابي

 ودر چشمان پاك شقايق ها

 عابر بي عاطفه ي غم جاري است

 به چه كسي بايد گفت

 با تو انسانم و خوشبخت ترين؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط RanDall  | 

 قاصدك هان چه خبر آوردي؟

 از كجا وز كه خبر آوردي؟ 

 خوش خبر باشي امّا،امّا

 گرد بام و در من

 بي ثمر مي گردي 

 انتظار خبري نيست مرا

 نه ز ياري نه ز ديّار و دياري باري

 برو آنجا

 كه بود چشمي و گوشي با كس

 برو آنجا كه تو را منتظرند

 قاصدك!

 در دل من همه كورند و كرند

 دست بردار ازين در وطن خويش غريب

 قاصد تجربه هاي همه تلخ

 با دلم مي گويد

 كه دروغي تو دروغ

 كه فريبي تو فريبي

 قاصدك!هان! ولي...آخر...اي واي! 

 راستي آيا رفتي با باد؟ 

 با توام آي!كجا رفتي؟آي...

 راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟

 مانده خاكستر گرمي جايي؟

 در اجاقي-طمع شعله نمي بندم-خردك شرري هست هنوز؟

 قاصدك!

 ابرهاي همه عالم شب و روز

 در دلم مي گريند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 7:45 قبل از ظهر  توسط RanDall  | 

 همان رنگ و همان روي

 همان برگ و همان بار

 همان خنده ي خاموشِ در آن خفته بسي راز

 همان شرم و همان ناز

 همان برگ سپيد به مثل ژاله ژاله

 

 به مثل اشك نگونسار

 همان جلوه و رخسار

 نه پژمرده شود هيچ

 نه افسرده؛ كه افسردگي روي

 خورد آب ز پژمردگي دل‌‌

 ولي در پس اين چهره دلي نيست

 گرش برگ و بري هست

 ز آب و ز گلي نيست

 هم از دور ببينش

 به منظر بنشان به نظاره بنشينش

 ولي قصه ز امّيد هبايي كه در او بسته دلت،هيچ مگويش

 مبويش

 كه او بوي چنين قصّه شنيدن نتواند

 مبر دست به سويش

 كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند نماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط RanDall  | 

 از تهي سرشار

 جويبار لحظه ها جاريست

 چون سبوي تشنه

 كاندر خواب بيند آب

 واندر آب بيند سنگ 

 دوستان و دشمنان را

 مي شناسم من

 زندگی را دوست مي دارم

 مرگ را دشمن

 واي اما-با كه بايد گفت اين؟- من دوستي دارم

 كه به دشمن خواهم از التجا بردن

 جویبار لحظه ها جاري.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط RanDall  |