نگاه كن غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه ي سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا
به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي كشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاج ها،ز ابرها،بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي كشانيم
فراتر از ستاره مي نشانيم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چينِ
بركه هاي شب شدم
چه دور بود
پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون
به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان...
آری آغاز دوست داشتن است .
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي...
دخترك افسانه ميخواند
نيمه شب در كنج تنهايي:
بی گمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه ي سمّ ستور بادپيمايش
دختران سر مي كشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشين
از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار:
«شايد او خواهان من باشد»
مردمان از يكدگر
آهسته مي پرسند
كيست پس اين دختر خوشبخت
ناگهان
در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي
ز شادي مي گشايم پر
اوست...آري اوست...
آه اي شهزاده ي محبوب رؤيايي
نيمه شبها خواب مي ديدم
كه مي آيي
زير لب چون كودكي
آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
آه بشتاب
ای لبت همرنگ خون لاله ي
خوشرنگ صحرايي
ره بسي دور است
ليك در پايان اين ره
قصر پر نور است
مي كشم همراه او
زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده ي حيران
زير لب آهسته مي گويند:
«دختر خوشبخت!»