گفتم: «بهار
ــ خنده زد و گفت:
ــ «اي دريغ،
ديگر بهار رفته نمي آيد.»
گفتم: «پرنده؟
گفت:
«اينجا پرنده نيست.
اينجا گلي كه لب باز كند به خنده نيست.»
گفتم:
ــ درون چشم تو ديگر...؟
گفت:
«هرگز نشان ز باده ي مست كننده نيست.
اينجا به جز سكوت، سكوتي گزنده نيست.»
آه،تا قله هيچ راهي نيست.
گفته بودند، بعد از اين قله،
پشت اين كوه زندگي جري ست
قله شد فتح
اي دريغ، آري
باز هم بود قله هاي دگر
باز شيب و فراز تكراري
این رامِ رام
ـــ رامتر از هرچه در خيال فراز آيد
اين صابر،
اين صبور
يادآور حكايت ايوب
وقتي كه كاسه ي صبرش را
لبريز مي كنند
وقتي كه تيغ طعنه و تهمت را
با بند بند جان وتنش تيز مي كنند
آيا سزاست جامه ي تزوير را
در زير چتر صبر و صبوري به تن كنند ؟
از شير خشمگين
از شير سرخ مانده به زنجير
جز غرش شگرف نه شاينده ست
روباه را بگوي
ارزاني تو جامه ي تزوير
اين جامه بر تن تو برازنده است
تو را صدا كردم
تو عطر بودي و نور
تو نور بودي و عطرِ گريز رنگِ خيال
درون ديده ي من ابر بود و باران بود
صداي سوت ترن
صوت سوگواران بود
ز پشت پرده ي باران
تو را نمي ديدم
تو را، كه مي رفتي
مرا نمي ديدي
مرا، كه مي ماندم
ميان ماندن و
رفتن
حصار فاصله
فرسنگ هاي سنگي بود
غروب غمزدگي
سايه هاي دلتنگي
تو را صدا كردم
تو رفتي و گل و ريحان
تو را صدا كردند
و برگ برگِ درختان
تو را صدا كردند
صداي برگ درختان
ـــ صداي گل ها را
سرشك ديده ي من ناله ي تمنّا را،
نه ديدي و نه شنيدي
ـــ ترن تو را مي برد
ـــ ترن تو را به تب و تاب تا كجا مي برد؟
و من
حصار فاصله فرسنگ هاي آهن را
غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را
نظاره مي كردم!
پلك بگشا
كه به چشمان تو دريابم باز،
مزرع سبز تمنّايم را.
اي تو چشمانت سبز
در من
اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيّال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را
ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت
معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت
هستي خود را دادم!
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه ي كوچك ما
سيب نداشت.