معراج (نادر نادرپور)
پنجره ي بسته را به مشت شكستم،
در نفس تند آفتاب نشستم:
تيغه ي پولادي گداخته اي را
محكم بر سينه ي برهنه نهادم
روزني از سينه قلب گشادم،
شاهرگش را به يك نهيب گسستم:
فريادم از گلوي خشك گذر كرد
فريادم كوه را بريد و تراشيد،
قلبم را چون تفي به خاك فكندم
خونم فواره زد به صورت خورشيد.
درياي هستي دم به دم
خوشا غريب وطن باشم و بخوانم غمناك
این رامِ رام