شبانگاهی (یدالله رویایی)
در آسمان خسته،
درختان خسته تر
خاموش مانده،
جلوه ي تاريك خويش را
انديشه مي كنند:
شايد نسيم نوري؟
ــ شايد...
اي اشتياق گفتن
با اين زمين گيج پيامي نمي رود
اينجا دهان كيست كه مي سوزد از كلام
حرفي اگر نگفته هنوز هست
اي مژده ي شيرين
گوشِ كدام خسته تهي مانده از كلام؟
قلب كدام خام؟
از دوردست، باد تهي دست
يدار كرده با وزشِ دردمند
هذيان شاخه ها را
شايد غريو دوري؟
....
ــ شايد!