چهار میخ به تابوت یک نقش (رضا قاسمی)
دست می کشم به خواب ِ زمين:
- از اين طرف!
همچون جانوری در ابتدای فصل
می بويم و ،
پر از غريزه های بهاری،
رد ِ تو را می آيم.
ايستاده ای در انتهای زمين
و تاريکی را
ـ به آرامی ِ يک روزـ
پشت و رو می کنی.
ميخ دوم: تراژيک
باز آوردی ام به جهان
و من ماندم
روی پهنه ی برف؛
با طناب ِ ناف؛
دو لکه ی خون؛
و رد ِ پايی
که رسم ِ بی پناهی ِ من بود
بر مساحت ِ دشت
افق، هميشه خطی نيست که حاشيه می دهد به دور دست.
افق، گاهی،
خطی ست که نيست؛
نه دور،
نه در کف ِ دست.
ميخ سوم : کميک
درازتر از آن بود که...
هه...
هه...
می خواستم به يک پَرِش
بپرم از اين طرف ِ شب
به آن طرف.
پريدم و اوفتادم
تا دسته توی تاريکی.
درازتر از آن بود که...
ديگر پی ام نگرد.
حالا،
از جنس ذره های هوايم و
از تبار ِ تاريکی.
درازتر از آن بود که...
هه...
هه...
ميخ چهارم:
...
.....
..
............کج !