واحه اي در لحظه (سهراب سپهري)

 به سراغ من اگر مي آييد،

 پشت هيچستانم.

 پشت هيچستان جايي است.

 پشت هيچستان رگ هاي هوا،

 پر قاصدهايي است

 كه خبر مي آرند،

 از گل وا شده ي 
               دورترين بوته ي خاك

 روي شن ها هم،

 نقش هاي سمّ اسب سواران
                                  ظريفي است

 كه صبح

 به سر تپّه ي معراج شقايق رفتند.

 پشت هيچستان

 چتر خواهش باز است:

 تا نسيم عطشي 
 
 
در بن برگي بدود،

 زنگ باران به صدا مي آيد.

 آدم اينجا تنهاست

 و در اين تنهايي،

 سايه ي ناروني

 تا ابديّت جاريست.

 به سراغ من اگر مي آييد

 نرم و آهسته بياييد

 مبادا كه ترك بردارد

 چيني نازك تنهايي من.
     

روشني،من،گل،آب (سهراب سپهري)

 ابري نيست

 بادي نيست

 مي نشينم لب حوض

 گردش ماهي ها روشني من گل آب

 پاكي خوشه ي زيست

 مادرم ريحان مي چيند

 نان و ريحان و پنير

 آسماني بي ابر  اطلسي هايي تر

 رستگاري نزديك لاي گل هاي حياط

 نور در كاسه ي مس چه نوازش ها مي ريزد

 نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد

 پشت لبخندي پنهان هر چيز

 روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي من پيداست

 چيزهايي هست كه نمي دانم

 مي دانم سبزه اي را بكنم خواهد مرد

 مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم

 راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم

 من پر از نورم و شن

 و پر از دار و درخت

 پرم از راه از پل  از رود از موج

 پرم از سايه ي برگي در آب

 چه درونم تنهاست!

نشاني (سهراب سپهري)

 خانه ي دوست كجاست؟ 

 در فلق بود كه پرسيد سوار

 آسمان مكثي كرد

 رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت

 به تاريكي شن ها بخشيد

 و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت

 نرسيده به درخت

 کوچه باغي است

 كه از خواب خدا سبزتر است

 و در آن عشق

 به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است

 مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد

 پس به سمت ‌گل تنهايي مي پيچي

 دو قدم مانده به گل

 پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

 و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

 در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي

 كودكي مي بيني

 رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه ي نور

 و از او مي پرسي

 خانه ي دوست كجاست.